برای همیشه

زیبایی باید در نگاه تو باشد نه به چیزی که در آن می نگری قربون نگاه زیبایت
چقدر غریب شده ام میان این همه آشنا…
چند روزی است حجم تنهایی را بر روی قاب آبی دلم نقاشی می کنم
نه
قلم در دست من نیست
من نقاش این تنهایی نیستم
این خاطرات شب چشمانت است که
قلم در دست گرفته..
و به حرمت شبهای تلخ من
بعد از رفتن تو
حجم تنهایی را بر قاب دلم نقاشی می کند.........!!
دلتنگی حس غريبی
است كه فقط در دل رخنه میکند ، دلتنگی آرايه ادبی سينه است ، دلتنگی را میتوان در شب احساس
كرد وقتی كه همه جا تاريك است، وقتی كه كسی جز
خودمان درخيابان خلوت دل قدم
نمي زند و پِی چيزی و گم كرده
ای مي گرديم و آن گم كرده كسی و چيزی نيست جز تو

" کوهزاد"
فداي چشمات اگه چشمام بارونيه
فداي چشمات اگه گريم پنهونيه
فداي چشمات اگه هنوز پريشونم به خاطر تو
فداي چشمات تلخي لحظه هاي من
فداي چشمات لرزيدن صداي من
فداي چشمات اگه خراب و داغونم به خاطر تو
بي تو تموم ميشه كارم
خيلي دوست دارم
بي تو تموم ميشه رويام
ويرون ميشه دنيام
بي تو ستاره ها كورن
خاطره ها دورن
بي تو شباي من تاره
چشماتو كم داره
چرا نمياي؟


در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.

چشمام و می بندم و تو رو تو ذهنم تصور می کنم٬ تصور می کنم که دوباره
پیشم اومدی٬ دستت و تو دستم گذاشتی و برای همیشه مال من شدی تا ابد.
کاش لا عقل برای یک بار هم که شده حرف دلتو می زدی. می گفتی دوستم داری و
تا آخرش با هامی.
کاشکی ...
کاش از دستت نمیدادم
کاش یه جای کوچولو تو اون قلب کوچولوت داشتم...
ولی حیف که همه ی اینا رویا ی منه. رویایی که خودم در ذهنم پروراندم.
هنوز هم منتظرم و هیچ وقت ناامید نمیشم حتی در واپسین لحظات زندگی ام.

هیچ گاه چشمهایی را که عاشقانه میپرستم ندیدم اما میدانم چشمهایش به مهربانی دریا و به وسعت دشت شقایق است و این برای من کافی است که بدانم عمق چشمانش به ژرفای اقیانوس است و مثل دشت آرام است. من رنگ چشمانش را برای چه میخواهم بدانم وقتی نگاهش پر از عشق است وقتی در عمیقترین نقطه چشمانش می شود دریا را پیدا کرد و در ساحل چشمانش به آرامش رسید. رنگ چشمش مهم نیست وقتی در کنارش به آرامش خیال میرسی و میخواهی تمام دنیا در یک لحظه نگاه او تمام شود. هیچ چیز مهم نیست وقتی ایثار و عشق در نگاه او معنا پیدا کند. یک نگاه برایت تمام دنیا میشود. باور میکنی؟
" کوهزاد "

نه از دریا و قایق می نویسم
نه از زخم شقایق می نویسم
به یاد لحظه های با تو بودن
به یاد آن دقایق می نویسم

برگرد....
به هم که مي رسيم سه نفريم. من و تو و بوسه.
از هم که جدا مي شويم چهار نفريم : تو و تنهايي و من و عذاب...!
من از قصه ي زندگي ام نمي ترسم . من از بي تو بودن , به ياد تو زيستن و تنها از خاطرات گذشته تغذيه کردن مي ترسم.
اي بهار زندگي ام! اکنون که قلبم مالامال از غم زندگيست , اکنون که پاهايم توان راه رفتن ندارد , برگرد!!
باز هم به من ببخش احساس جاودانه دوست داشتن را . باز هم آغوش گرمت را به سويم بگشا.
بگذار در آغوشت آرامش بدست آورم.!!!
بدان که قلب من شکسته! بدان که روحم از همه دردها خسته شده است!
اين را بدان که با آمدنت غم براي هميشه مرا ترک خواهد کرد!

از خیلی وقت ها چشام براهته
نمدونم چرا نمیای پیشم
منو تو و نیمکت
بی تو چه تنهاست نیمکت
من که تو بن بست غربت
زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم
با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلتی بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

بهانه
اگر مي دانستي چه قدر دوستت دارم
هيچ گاه براي آمدنت باران را بهانه نمي کردي

وقتي که ديگر نبود
من به بودنش نيازمند شدم
وقتي که ديگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتي که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتي که او تمام شد
من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي کردن است
مثل تنها مردن
خیلی وقته از پشت پنجره
درحیاطو نگاه میکنم تا تو بیایی
و منو با خودت ببری
به جشن دلتنگی خورشید...
وقتی نیستی پنجرها نگاه منتظرم را
از امتداد کوچه میدزدند
و دستانم در گودی باغچه
هیچ گلی نمی کارد
وقتی نیستی ستاره ها لبخند ماه را
گم میکنند و آیینه ها تجسم چشمان تو را
از هم می قاپند
وقتی نیستی سنگفرش تمام کوچه های باران زده
نفس خسته آوارگیم را مینوشند
وقتی نیستی باد تنها صدای سکوتم را
با خود به هر جا میبرد
و پرندگان مهاجر نشانی خانه چشمان تو را
از هم میپرسند
وقتی نیستی آسمان تا هفتمین طبقه اش
تماما ابری است
و خورشید پشت کوه نقاشی های کودکان
پنهان میشود
وقتی نیستی واژه هاخود را در لابلای
خط خطی های دلم گم می کند
و دفترم سیاه مشق سادگی های تو را میخواند
وقتی نیستی هیچ قاصدکی خوش خبری اش را
جار نمیزند
و گلهای باغچه به هیچ بهانه ای نمی شکفند
وقتی نیستی فرشتگان آسمان تمام غصه های دلم
را در گوش هم نجوا میکنند
و رهگذرانی که تنهاییم را دیده اند
بی اختیار به من سلام می کنند
وقتی نیستی جای خودم را در همه جای این زندگی
خالی میبینم
و من که نمازم را به سوی چشمان تو اقامه میکنم
بدون قبله می مانم
وقتی تو نیستی دیگر حرف زدنم نمیاید
و تمام ساعتهایم بدون عقربه میماند
وقتی نیستی سکوت را در همهمه بی معنی
رفت و آمدها ضرب میکنم
و تمام حس خواستنت را از قصه نبودنت منها می کنم
وقتی نیستی واژه ها را برای بیان دلتنگی گم میکنم
و با نگاهم مدام دنبال لحظه ای میگردم
که صدایی بگوید:
من برگشتم
وقتی نیستی در حقیقت مفهوم بودن شک می کنم
و تمام فرهنگهای لغات را برای یافتن
معنای وجودت ورق میزنم
وقتی نیستی چنان تنها میشوم
که تنهایی هم نگرانم میشود
و چنان با دلتنگی هایم همراه میشوم
که همه دوستانم به دنبال حضورم میگردند
وقتی نیستی رسواییم را
با خونسردی نظاره میکنم
و از همه میخواهم انتظار آمدنت را
در چشمانم بیابند
وقتی نیستی با تک تک خبرهای روزنامه
سر ناسازگاری دارم
و گویی کسانی که با همند به من دهن کجی می کنند
وقتی نیستی حتی به کبوتر همسایه حسودی میکنم
که جفتش را هر روز میبیند
و از زیاد بودن آجرهای تمام دیوارهای بینمان
خرده میگیرم
وقتی تو نیستی جز هذیان گویی کاری ندارم که بکنم
و آشفته گویی هایم با ظهورت
تماما شعرعاشقانه می شود
وقتی نیستی خیلی تنهام
کاش زمان آمدنت نزدیک باشد
کاش همه دوستی ها مث پیوستن رودخونه به دریا بود.
یادته اون شبای گریه ی ناودون یادته
شب تو کوچه با تن خیس زیر بارون یادته
چه با دلهره سر قرارمون میومدی
ولی با اون همه ترس بوسه ی پنهون یادته
وا می شد پنجره هامون رو به هم وقت سحر
خنکای نسیم صبح خروسخون یادته
گاهی وقتا قهر می کردی واسه بدقولی من
می شدی زود مثه بچه ها پشیمون یادته
چقده آتیش سوزوندی با نگات توی دلم
مثه چشمات بازیگوش بودی و شیطون یادته
همیشه به من میگفتی یعنی می شه که یه روز
بگیره زندگی ما سرو سامون یادته
یادته ؟

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با
لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ
آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای
در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید ،
با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشکی ازجنس غروبِ
ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا، شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمیدانم کجا، تا کی،برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره
با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بالهایش غرق دراندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو
تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو
هزاران باردر هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آن که می دانم تو هرگزیاد من را
با عبورخود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام
برگرد!
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت
دعا کردم.
" مریم حیدر زاده "
ن.کوهزاد

شاید آخرین ملاقات٬ هوای سرد زمستانی بود.
ساعت پنج عصر
من و اون تنها.
نشسته بود روی سنگی کنار درخت دانشگاه
چشاش خط کشيده بود به برگ های پاییزی که از سرما می لرزید.
سير نگاش کردم.
اون می دانست من عاشق چیشاشم
هیچ رحمی به چیشاش نداشت ، که
از سرما قطره های آبی کنار چشمان جادویی اش را گرفته بود .
اون خیلی بی رحمی کرد قطره ها رو کنار چشاش زندانی می کرد.
هيچ توجهی به دور و برش نداشت.
ترکيب صورت و رنگ پريدش با ابروهای هلالی
و چشمای سياه و بادومی يه ترکيب استثنايی بود.
يه نقاشی منحصر به فرد.
نمیدونم خدا چه قد خوشکل می آفرینه
غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثير قرار داده بود.
چیزی توی قلبش بود کوشش میکرد
که به من نگه نمی دونم شاد دلش میخواست من ندانم
از سردی چشماش کوچک تر شده بود مثل تمام چشم بادومی های دنیا
با وزیدن باد سرد زمستانی حرفامون قطع می شد .
اون نگران بود که من از سرما نمیرم من که سالها پیش ...
ديگه عادت کرده بودم.
ديدن اون هر روز در همون لحظه برای من حکم يه عادت
لذت بخش رو پيدا کرده بود.
نمی دونم چرا اون روزای اول هيچوقت سعی نکردم از دلتنگی هام بهش بگم
شايد يه جور ترس از دست دادنش بود.
شايدم ...
من به همين تماشای ساده راضی بودم.
اون هر روز با همون چشم های بادومی
معصوم و غمگين با همون روسری آبی بی حال
با همون منوگراف آخر ترم رنگ و رو رفته می اومد
همون جای هميشگی
نمی دونم توی اون روزها اصلا منو ديده بود يا نه.
هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اينکه
مبادا اون نياد مثل خوره توی تنم می افتاد.
هيچوقت برای هيچ کس همچين احساس پر تشويش رو نداشتم.
حس حضور اون کنارم برای من پر بود از آرامش
... آرامش و شايد چيزديگه ای شبيه نياز.
داشت دستاش را گرم میکرد ، اون نمدانست من دارم از سرما می میرم
دستام به کلی کرخ شده بود . اون به من می گفت که بازم دستاتو چرب نکردی
هوا چه زود تاریک می شد ، و به دلتنگی من می افزود
قلبم بد جوری درد می کرد می دانستم شاید دیگه من اونو نبینم
اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نياز داشتم.
دقیقه ها گذشت و من در گذشت اين دقیقه
ها اون قدر تغيير کردم که شايد خودمم باور نمی کردم.
کم حرف می زدم میخواستم بدونه براش دلتنگم
کتاب و سی دی که خواسته بود بهش دادم تشکر کرد
خیلی صادقانه بود ، من یادم رفت بهش بگم خواهش میکنم
ديگه رفتنم به دانشگاه ، کنارش مثل هميشه نبود.
مثل ديوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم
بی تابی عجيبی روحم رو اسير خودش کرده بود.
ديگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود.
بی خوابی شبها و دلتنگی های همیشه.
خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن
يا رفتن برای همیشه او تموم شب هامو پر کرده بود.
نمی دونم چرا و چطور به اين روز افتادم.
فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اينو همه به من گوشزد می کردن.
می دونستم از سرما و دلتنگی خسته شده است
بهش گفتم ، قدم بزنیم قبول کرد
راه افتادیم دیگه پاهام از سرما انگار مرده بود.
مدام انگشتام شقيقه های سردمو فشارمی داد.
نمی تونستم.
هوا داشت تاریک تر می شد
دیگه از سرما نمیتونستم به موبایلم ببینم که ساعت چنده؟
با هم قدیم می زدیم از کنار اون درخت دوست داشتنی
که ساعت ها زیرش من و دوستم درس
می خوندم و ... دور می شدیم
صدای ماشین های جاده سکوت من و او را به هم می زد
گاهی صدای قار قار کلاغهای مسافر
فکر میکردم چیزی برای گفتن در اون ساعت نداشتم
همه قلبمو دلتنگی فرا گرفته بود دلتنگی رفتن او
به اون گفتم :
من اینو مینوسم
آب بینی شو بالا کشید گفت چی رو
گفتم امروز رو
درخت رو
هوای سرد رو
شاید آخرین ملاقات رو
اون ادامه داد گفت
آره دیگه شاید نتونیم همدیگه رو ببینیم
ولی من دوس دارم یی روزی بریم بیرون
گردش کنیم و حرف بزینم ، اما از چه نگفت
من که خیلی دوست داشتم گفتم حتما
از جاده خلوت که دو طرف آن را درخت تزین کرده بود می گذشتیم
میدونستم دیگه شاید نتونیم با هم گردش کنیم
باهم بخندیم باهم در مورد آینده صحبت کنیم و مث همیشه امیدوار باشیم و
برای چند لحظه ای منو برای خودش داشته باشد ...
بازم نمی دونستم چطور
تا شب می تونم اين احساس دلتنگی عجيب رو که
مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم.
با هم قدیم می زدیم
اون داشت می گفت اما می نمیشنیدم انگار دلتنگی به گوشام رخنه کرده بود
راهیشو بسته بود...
فقط نگاهش می کردم
دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پيشونيشو گرفته بود
لايه ای شبيه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی
معصومانه تر از قبل کرده بود. شاید از سردی بود نمی دانم شاید از دلتنگی
نمی دونستم بايد چی بگم که اون صميمانه و گرم سکوت سنگين بينمو شکست.
گفت :
هی شعرامو نگرفتی
گفتم آها خوب کردی به یادم دادی
ادامه داد و گفت اینو توی کامپیوتر سف کن و در وبلاک ات قرار بده
گفتم باشه حتما
داشت فلش شو توی کیف مشکی که من همیشه باهاش می گفتم
ترا خدا دیگه از این کیف استفاده نکن نگاه میکرد وسایل کوچک زیادی توی اون بود.
فلش رو به من داد
شعراش رو گپی کرد م
با من دعوا کرد که اون آخری اش رو حذف کنم
منظورش شعر آخری اش بود، من میگفتم چرا ؟
گفت چیزای الکی سروده ام
سرما دستامو کرخ کرده بود.
یه دوری ( حلقه ای ) از کنار جاده عمومی دانشگاه
که به دروازه جنوبی منتهی می شد زدیم ،
همش از دلتنگی می گفت همش از رفتن اش ...
نمیتونستم نگامو ازش بگیرم
بهش گفتم برو ، دیگه داره ناوقت میشه
تاریکی ذلفان سیاه رنگ اش رو پریشون کرده بود
با هم دست دادیم
نگام در نگاش گره خورده بود.
بی رحمانه نگاشو از من گرفت، دستشو به عنوان خدا حافظی تکون می داد
از من دور شد
پشت سرمو نگاه کردم
داشت در انتهای جاده ریز می شد
با رفتن اش همه تکه های قلبو مو با خودش می برد
دیگه من بودم و دلتنگی ها